نفس  و  همه وجود مامی و بابایی اميرمحمد نفس و همه وجود مامی و بابایی اميرمحمد ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
پیوند آسمانی ما پیوند آسمانی ما ، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

امیرمحمد گل همیشه بهار باغ زندگیمون

سال نو پیشاپیش مبارک

سلام دوستای خوبم عزیزانم فردا به امید خدا من و امیرمحمد میریم مسافرت فکر نکنم بتونم زیاد مطلب بنویسم چون وقت نمی کنم ولی اگر فرصتی شد حتماً اینکار را می کنم انشاءا.. چهارشنبه سوری پیش مهران و مهریار هستیم و مراسم را در کنار اونها برگزار می کنیم خدا کنه خیلی خیلی خوش بگذره اصلا وقت نکردم تا این لحظه از سفره عکس بگیرم برای یادگاری بزارم در وبمون ولی انشاءا.. از سفر برگشتم حتماً میزارم خیلی خیلی کار دارم هنوز چندتا کارم مونده مخصوصاً خرید سوغاتی  برای پسر دایی و دختر دایی مهران جون و مهریار جون بچه ها چشم انتظارن هر روز زنگ می زنند میپرسند عمه کی میای؟؟؟!!! لباسهای آقا امیرمحمد را هم جمع نکردم - چون وسایل یک نی نی ک...
1 ارديبهشت 1392

عکسهای امیرمحمد با ورژن جدید در سال 1392

اینم عکس امیرمحمد فوتبالیست البته ببخشید با موبایل گرفتم زیاد خوب نشده خیلی لاغر و تیره افتاده نور خیلی بد بود شبیه خودت نیستی چون شما فرصت ندادید برم دوربین بیارم اگر معطل می کردم شما دیگه صبر نمی کردی و لباسها را در میاوردید الهی فدات بشم مامان فدای قدو بالات بشم عزیزم پسر ورزشکارم ماشاءا.. ماشاءا.. این هم عکس شما که در حال نگاه کردن تلویزیون هستید متأسفانه هیچ وقت در حال نشسته شما تلویزیون نگاه نمی کنید و به خاطر اینکه شما به تلویزیون دست می زنید ما مجبور شدیم همه وسایل را در پشت صندلی و مبل پنهان کنیم ...
1 ارديبهشت 1392

سفرنامه امیرمحمد به قشم

سلام به همه دوستای خوب من و امیرمحمدم خیلی خیلی ممنونم از تمامی پیامهای قشنگ و با محبتتون خیلی لطف کردید ولی شرمنده که در زمان سفر اصلا فرصت جواب به کامنتها را نداشتم. امیرمحمد عزیز دلم  خیلی خیلی در سفر اذیت شدی و ما را اذیت کرد  البته اشکال نداره شما آب و هوات عوض شده بود خیلی گرمت بود چون در قشم هوا خیلی گرمتر از تهران بود و رطوبت هم داشت داستانش خیلی طولانیه که مقداریش را براتون میگم امیرمحمد عزیزم تا از فرودگاه اومدیم بیرون با لباسهایی که پوشیده بودیم از گرما هلاک شده بودیم فقط من و مادرجون و مهران و مهریار رفتیم مرکز خرید برای خودم و شما لباسهای خنک تابستونی خریدیم ولی شما خیلی خیلی گرمت بود به اون هوا هم عادت نداشتی مزید...
28 فروردين 1392

واکسن یکسالگی و تاتی رفتن دوشنبه 23 بهمن سال 1391

  پسر قشنگم فدات بشم الهی دیروز 23 بهمن رفتیم با بابایی واکسن یکسالگیتو زدیم خیلی پسر خوبی بودی اصلاً خدارا شکر گریه نکردی قربونت برم پسر آروم خودم قد و وزنتون گرفتن قد شما 80 سانتی متر و وزنتون هم 11 کیلوگرم بود ماشاءا.. الحمدا.. پسرم پهلوونی شده برای خودش دستش هم میگیره به دیوار و مبل تنهایی راه میره البته امیرمحمدم از 10 ماهگی دستش را میگیره راه میره ولی هنوز خودش به تنهایی راه میره منتظریم که خودش هم راه بره که خبر خوشش را در وبلاگ بزارم امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید  دوستتت دارم به اندازه ستاره های آسمون اگه گفتی توی آسمون چندتا ستاره هست؟؟؟؟؟؟!!!!! دوستت داریم یک دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
13 اسفند 1391

با عرض شرمندگی از محضر بابایی عزیز که به اندازه ستاره های آسمون دوستش دارم

بهترین بهانه زندگی من بعداز بابایی این سه مطلبی که دارم می نویسم می دونم یکم دیر شده ولی این را به حساب فراموشی بعداز زایمان بزار ولی اصلا یادم نبود مطلب به این مهمی را زودتر بزارم و از بابایی بابت این همه محبت تشکر کنم 1- روزی که خدا شما را از بهشت فرستاد توی دل مامانی و من جواب آزمایش را گرفتم و فهمیدم یک فرشته کوچولو مهمون دلمه به بابایی زنگ زدم و گفتم بهش خیلی خیلی خوشحال شد و از خوشحالی داشت بال در میاورد بعد ازظهر که اومد خونه این ساعت قنشگ مارک ESPRIT (مارکش مهم نیست فقط برای یادگاری نوشتما) را که یکی از بهترین هدیه های زندگیمه داد     2- روزی که هم شما فرشته کوچولو 12 بهمن به دنیا او...
13 اسفند 1391

اينهم عكس عزيز دلم از بيمارستان تا 3 ماهگي و اولين بار كه سوار هواپيما شده

تولد اميرمحمد در بيمارستان  فوق تخصصی پارسيان تهران روز چهارشنبه 12 بهمن ١٣٩٠  الان چند ساعت از عمر امیرمحمدم گذشته انشاءا.. ١٠٠٠٠٠٠٠٠ ساله بشی ورود اميرمحمد به منزل روز پنجشنبه  13 بهمن 139٠ساعت 17 اينهم 15 روزه اميرمحمد در اتاقش اميرمحمد در يكماهگي اولين سفر اميرمحمد با هواپيما تاريخ 28/02/1391 ساعت 16:30 اولين هفت سين با حضور اميرمحمد اول فروردين سال 1391 ...
6 اسفند 1391

روزهای امیرمحمد بعداز یکسالگی

  سلام پسر گلم قشنگم عزیزم نفسم خدا را شکر بعداز تولدت که همه چی خیلی عالی تموم شد و به همه خیلی خوش گذشت دوباره برگشتیم به روزمرگی دوباره شما صبح ساعت 7 باید بیدار بشی آماده بشیم باهم بریم خونه مادرجون منم برم سرکار آخه شما  مهدکودک که نمیری و پرستارهم نداری که  مادرجون و بابابزرگ مهربون شما را نگه میدارن خدا انشاءا.. بهشون سلامتی بده بزرگترین لطف را در حق ما کردند شما که خیلی دوستشون داری با بابابزرگ که کلی بازی می کنی اوناهم که عاشقتن کلی سرشون گرم شده ولی خوب نگهداری شما خیلی زحمت داره ولی لذت هم داره دیگه ... الحمدا.. شما پسر آرومی هستی با اسباب بازیهات بازی می کنی راستی خیلی کتاب خوندن را دوست داری وقتی براتون کتاب ...
30 بهمن 1391

تولد تولد تولدت مبارک پنج شنبه 12 بهمن سال 1391

  پسر قشنگم تولد یکسالگیت مبارک انشاءا.. 120 ساله بشی  با سلامتی و خوشبختی درکنار همه ما باشی وای چقدر زود گذشت و چقدر لذت بخش بود این یکسال که شما در کنار ما بودی عزیزم خیلی دوستت دارم و از خداوند به خاطر وجود شما تشکر می کنم  البته اگر هر روز هم شکر کنم بازم کمه بخاطر اینکه خدا شما را به ما داده شرمنده خیلی کار دارم خیلی هم مهمون دارم عکسهای مراسم تولد را میزارم انشاءا.. فعلااین عکسهایی که رفتید آتلیه میزارم تا بعداً از کیک و مراسم عکس بگیرم تولد تولد تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککک   امیرمحمد و بابا حسام ...
24 بهمن 1391