نفس  و  همه وجود مامی و بابایی اميرمحمد نفس و همه وجود مامی و بابایی اميرمحمد ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
پیوند آسمانی ما پیوند آسمانی ما ، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

امیرمحمد گل همیشه بهار باغ زندگیمون

امیرمحمد در سرزمین عجایب یکشنبه 5 خرداد ماه 1392

سلام عشق مامان فدات بشم روز یکشنبه من و بابایی شما را بردیم سرزمین عجایب نمیدونستیم اینقدر دوست داری و علاقه داری به این وسایل بازی خیلی خیلی خوشحال شدی و خوشت اومد خدا را شکر البته  با سختی شما را بیرون آوردیم اینم عکسهای قشنگتون که کلی بازی کردی ...
28 خرداد 1392

16 ماهگی امیرمحمد مبارک 1392/03/12

روزگار خیلی خیلی زود میگذره و این روزهای لذت بخش و قشنگ شما پشت سرهم سپری میشن و من خیلی خیلی دلم برای هر روز که میگذره تنگ می شه پسر گلم یک ماه گذشت و شما هر روز رشد می کنی و من شاهد رشد شما هستم خدا را شکر بخاطر این نعمت بزرگ الحمدا.. بخاطر این میوه شیرین زندگی هزار مرتبه مرتبه شکر بدلیل این فرزند سالم و امیدوارم من و بابایی وظیفمون را خوب انجام بدیم و فرزندی صالح تحویل جامعه بدیم که همیشه باعث افتخار خودمون و ایرانمون باشی الهی آمینننننننننننن چند ساعت بعداز تولد قد ٥٠ سانتی متر وزن ٣٠٠/٣ یکسال و ٤ماهگی قد ٨٦ سانتی متر وزن ٢٠٠/١٢ ...
26 خرداد 1392

عکسهای جشن دندونی امیرمحمد جمعه مورخ 8 دی ماه 1391

مامان جون خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ولی چون این عکسها داخل دوربین بود و وقت نشد داخل کامپیوتر بریزم امروز فرصت کردم که عسکها را انتقال بدم مهمونها :عمو حسین - زن عمو فاطمه - محمد نوید - خاله رزیتا - عمه صدیقه - عمه فرشته - صفورا جون - سپیده جون و مادرجون مهربون که زحمت درست کردن آش دندونی را کشیده بودند اینم عکسهاش   ...
7 خرداد 1392

روز پدر و مرد مبارک

همسر مهربونم حامی زندگی من روزت  مبارک الهی که 120 سال سایت بالا سرمون باشه پدر مهربونم بزرگترین تکیه گاه من روزت مبارک بزرگ مرد کوچک پسر قشنگم زیباترین بهانه زندگی من روزت مبارک مبارک     پسر عزیزم روزت مبارک باشه با عرض شرمندگی اینقدر من مشغول خونه تکونی و تغییرات دکوراسیون خونه بودم چون دیوار خونه را کامپوزیت  و کاغذ دیواری - فرشها را دادیم شستند - لوستر جدید سفارش دادیم - دکوری جد ید خریدم - دکور اتاق خودمون را عوض کردیم کاغذ دیواری شد پرده ها عوض شد رو تختی جدید شد - موکت و فرش عوض کردیم خیلی اتاقمون خوشگلتر شده روحیهمون خیلی عوض شد- خیلی خیلی سخت بود با بچه کوچولو با این حال که شما پیش ما...
5 خرداد 1392

شعرهای کودکانه

اینم چند تا شعر کودکانه آموزشی است که پسرم یاد گرفتی ١-شعر جوجه طلایی جوجه ی چاق و چله اینقده بلا نمیشه-از زردی زیادی مثل طلا نمیشه صبح های زود که از خواب با جیک جیکش پا میشه-دنبال دونه و آب دستپاچه که نمیشه جوجه ی چاق و چله اینقده بلا نمیشه-وقتی میره تو باغچه مست گُلا نمیشه اونموقع که میگرده دنبال چند تا مورچه-از دیدن یه مورچه اینهمه هول نمیشه جوجه ی چاق و چله اینقده بلا نمیشه-پی مامان که میره شیطون بلا نمیشه تو روزهای آفتابی که خیلی چُرتیه-تو بغل مامان جون از خواب بیهوش نمیشه جوجه ی چاق و چله اینقده بلا نمیشه-وقتی که گشنش میشه دونه غذاش نمیشه اونوقتی که گم میشه میون باغ و بستان-با جیک جیک زیا...
5 خرداد 1392

کوتاه کردن مو

عزیز دلم پسر قنشگم هفته پیش روز 5 شنبه مادرجون چون دستی در آرایشگری دارن با خواهش بنده که می ترسیدن شما سرتون را تکون بدید و خطر ایجاد بشه موهای خوشگلت را کوتاه کرد کلی بنده حواس شما را پرت کردم تا بالاخره موها کوتاه شد.مبارک باشه عزیزم البته این دومین باره که مادرجون موهای شما را کوتاه کردن اولین که نگذاشتید عکس بگیرم اینبار هم مثل اینکه در تونل وحشت عکس گرفته شده خیلی بد افتادی مامانی ولی همیشه عسلی شما را برای ما       ...
29 ارديبهشت 1392

پسرم مردی شده

سلام مامان جانم عزیزم دورت بگردم از ذوق نمی دونم چی بگم - روز چهارشنبه مثل روال عادی هر روز که من از اداره میام خونه مادرجون که شما را تحویل بگیرم و با آژانس بریم خونه مثل همیشه پول را در جیبم را گذاشتم که زمانیکه رسیدیم حساب بکنم شما زود پول را از دست من گرفتی اول فکر کردم که میخوای باهاش بازی بکنی در دستت نگهداری ولی دیدم که دست کوچولوتو را دراز کردی پول را دادی به آقای راننده الهی فدات بشم دورت بگردم کارهای روزمره توی ذهنت مونده قربونت برم کلیدها را هم از دست می گری و خودت میخوای در را باز بکنی البته اینکار را چندماهی هست که داری انجام میدی مامان فدای این پسر باهوش بشه
28 ارديبهشت 1392

امیرمحمد و خرید موکت سه شنبه 24/02/1392

دیروز با بابایی و مادرجون رفتیم خیابون سهروردی برای خرید موکت اتاق خودمون آخه چون ما عید نبودیم خونه تکونی نکردیم به همین خاطر الان مشغول تمیز کردن و تغییرات هستیم البته شما که نذاشتید ما خوب مدلها را ببینیم بخاطر اینکه شما کفشهای قشنگتون را پوشیده بودید و دوست داشتید خودتون راه برید و به همه مغازه ها سر بزنید یکم شیطونی کردی الهی مامان قربون قدت بره توی خیابون با اون راه رفتن قشنگت همه مردم کلی برات ذوق می کردندو لپتو می کشیدن و نگات می کردند البته ماشاءا.. هم می گفتند بالاخره با وساطت مادرجون یک دست قشنگتون را دادید به مادرجون و تند تند رفتید ما هم در آخر خریدمون را انجام دادیم و برگشتیم منزل البته میخواستم از شماعکس بگیرم که دوباره نگذاشت...
25 ارديبهشت 1392